تبليغاتX
تهوع ذهن
HOME ARCHIVE CONTACT RSS BLOG POSTS

کپک

جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:29
یدک کشیدن اسم انسان چقدر سنگین

به سنگینی ساعت ها تفکر

گاهی اوقات فکر میکنم به فکر کردن که چقدر سنگین است

چه وزنی باید تحمل کنه مغز انسان پیچیده ای چون فکر را

انسان چون انسان زیر باید ها

انسان چون انسان زیر شاید ها نیست

انسان چون انسان پس نباید شاید

چه سبک است مدار غیر انسانی

بچرخ ای حیوان

بین این دوخط موازی تا ته

نه سنگینی تفکر است و نه فشار بعد از تفکر

فقط بچرخ

بین این دو خط موازی تا ته

 

 

حسین پناهی گفت :

به خیالت گربه به خاطر سر و صداش از پیرمردی که دو ساعت داره فکر میکنه تا اسم زنش یادش بیاد عذر خواهی میکنه؟

تو عروسی دو خرس  فیل عربی میرقصه؟

چنار گنجشک رو میفهمه؟

به بهار چه که پلنگ سر زا رفته؟

 

 

وای که چه قدر سنگین است

وای که چقدر دردناک است

بودن و

انسان بودن و

انسان را تفکر کردن و

انسان را فهمیدن و

 نفهمیدن انسان

آخ که چقدر سنگین است

آخ که چقدر دردناک است

بودن

انسان بودن و

انسان را تفکر کردن و

انسان را فهمیدن و

بین آن دو خط موازی چریدن و

چرخیدن و

رسیدن تا ته

وای آخ که چقدر سنگین است

وای آخ که چقدر دردناک است

یک نفر خطاط خط موازی و

دو نفر لی لی کنان بین این خط

تف به آن خط موازی

تف به آن خطاط ناشی

که انسان را له میکند زیر باید ها


نوشته شده توسط من| | + | ©

خالق خالق

دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:39
عجب هستند آنها

میافرینند آفریننده ای را خود

که بیافریند آنها را

میپرستند آفریننده ای که خود آفرینندش

جالب مخلوقاتی هستند که خود خالق سازند

و

پاک کنند رابطه ی خلق خالق را به دست مخلوق

تا خود مخلوق شوند به دست خالق که خود مخلوق خالق است

چه بسیار مخلوقاتی که آفریننده اند

و

چه بسیار آفریننده هایی که خود مخلوقند

چه بسیار انسان ها که ساختند آفریننده ی خود را

و خود را مخلوق مخلوق خود کردند

چرا که

خالق همواره محتاج است به مخلوق

تا روشنایی


نوشته شده توسط من| | + | ©

که این طور ...

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:39
دقیقا میلیارد و چندی میلیون سال پیش

 نر میمونی چموش با ماده اش از درختی خشک به زمین افتادند

آنچنان که سرشان سخت به زمین کوبید

آنچنان که گمان کردند

دست غیب

از درخت پربار پرشان داد

در پی درد شدیدی که به ماتحت ماده میمون آمد

نر میمون چموش به دنبال علت معلول درد گشت

زیر و بم و پشت و جلو و لای  ماده اش را بر انداز کرد

 و لا به لای لای  ماده اش حقیقتی را یافت

به واسطه ی کشف این حقیقت

و حال بزرگی که این حقیقت نسبتا کوچک به وی داد

چند توله نر میمون چموش و توله ماده  میمون به زمین کوبیده شدند

بزرگ نر میمون چموش

میراث خود

یعنی همان کشف حقیقت نسبتا کوچک و آن حال بزرگ را

به میمونان تازه کوبیده شده تحویل داد

تا آن توله میمونان

با آن حقیقت نسبتا کوچک و آن حال بزرگ

تولگانی را به زمین بکوبانند و بفهمانند به آنها حال بزرگ و حقیقت نسبتا کوچک را

 تا آن توله ی تولگان بزرگ نر میمون چموش هم

بفهمنند و بکوبانند و بفهمانند این کشف عظیم را

و گذشت و گذشت و گذشت

و فهماندند و کوباندند و فهماندند و کوباندند

و لابه لای این فهماندنها و کوباندنها

و لا به لای این تولگانی که همه از نسل آن کاشف، آن بزرگ نر میمون چموش بودند

تولگانی با هوش تر و کاشف تر پدید آمد

و میراث پدریشان را

گسترش دادند و دادند و دادند

و فهماندند و کوباندند و فهماندند و کوباندند

تا

این چنین شد که


نوشته شده توسط من| | + | ©

تنهایی با هم

شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:24
روی سنگ صاف و بزرگ وسط کوه جای همیشگیم نشسته بودم با سیگار روشن

چشمم خیره به خورشید سرخ مانده بود و دود هایی که هر از چند گاهی از جلوی چشمم شتاب زده رد می شدن

صدای نازکی گفت : میشه اتیشت رو ... و کنارم نشست

دستم رو دراز کردم و سیگارم رو که  فیلتر زردش می سوخت رو تحویلش دادم و باز چشمم به خورشید خشک شد

بوی تازه و تحریک کننده ای حس میکردم

بوی سیگار آغشته به زن

همچنان خیره به خورشید و رقص دود از جلوی چشمم

خورشید داشت دیگه نفس های اخرش رو میکشید

کنارم خالی بود

فیلتر سیگار رو زیر پام خاموش کردم و نگاهم به زمین افتاد

یازده فیلتر زرد ...

ده نخ سیگار رو ما دوتا ، تنها و با هم کشیده بودیم

من تنها

او  تنها

باز هم در حسرت کشیدن یک سیگار دو نفره روزم رو تموم کردم و برگشتم

 واین داستان دو سال تکرار شد

دو سال


نوشته شده توسط من| | + | ©

تکرار

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:1
بیا بدون پرسش

چند سالی بدون درک و فهم نفس بکش

زندگی کن

سوال نپرس

خودت رو بزن به خریت

تو جاده های از پیش تعیین شده حرکت کن

انگشتت رو به سمت او نشانه نرو

فراموش نکن

 تو همیشه محکومی

زندگی کن

سوال نپرس

خودت رو بزن به خریت

دیگه وقتت تموم شد

پایان

 

همیشه انجام کارهای از پیش تعیین شده برای من مثل زهر بوده

مثل این میمونه که هی میزنن تو سرت و مجبورت میکنن کاری رو کنی که تک تک سلول های بدنت از اون در عذابن

همیشه تکرار باعت ناراحتی بشر بوده

و این همه علم و تکنولوژی زاده این حس طبیعی انسان هاست

از تکرار خام خواری خسته بودند و افسار رو به پشت آتش وحشی انداختند

از لال بودند خسته بودند و هزاران زبان گوناگون آفریدند

تکرار باعث میشه مخ از درون بگنده مثل گردویی که از داخل پوسیده و ظاهرش داخل گندیده اش رو پنهان میکنه ولی وقتی گردو رو میشکنی حالت هم از ظاهر و هم از باطنش بهم میخوره دوست داری عووووق بزنی تو هرچی گردو

تکرار تو زندگی ما انسان ها ، مثل یه ویروس میمونه

وقتی گرفتارش بشی چنان دچارش میشی که نمی فهمی داری تو یه دایره دور میزنی

شدی یه دلقک و داری کارهایی رو میکنی که بهت میگن بدون اینکه بپرسی چرا؟

این ویروس چنان خودش رو تو وجودت جا میندازه که حتی نمیتونی بفهمی مبتلا شدی

به تکرار عادت می کنی

گاهی اوقات تکرار ها انیقدر تکرار میشن ، اینقدر تکرار ها تکراری میشن ، که به تکرار تکرارهای تکراری عادت میکنی و این عادت ها اینقدر تکرار میشه

طوری که حتی بهشون وابسته میشی

جوری که واست عادت میشه

اگه میتونی نفس کشیدنت رو بذار کنار؟

ترکش کن این تکرار رو؟

گاهی وقتا  بشر  ایقندر از تکرار مکرارت زندگیش خسته میشه که دوست داره برگرده به نقطه ی صفر

ولی نمیدونه زندگیش و بود و نبودش

گره خورده به  قدیمی ترین تکرار زندگیش

ولی

چه زود

چه دیر

هر چیز که در محدوده ی تکرار باشه از بین میره

کلا هر چیزی که تکرار میشه فنا شدنیست

تکرار ها فنا شدنی هستند

 و هرچیز  وابسته به تکرار باشد هم

 ادمیزاد زود عادت میکنه

زودتر از این که بفهمه عادت میکنه

و وقتی می فهمه که دیگه دیر فهمیده

از اول نباید تسلیم تکرار شد

او اول نباید تسلیم تکرار می شد

 که شد


نوشته شده توسط من| | + | ©

وصلیات و قطعیات

یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:41
عادت کردم و میکنم تو این زندگی که همه چی پایان داره

کمتر دچار وصلیات بشم

تا کمتر با قطعیات مواجه بشم

تو این نوع زندگانی ها احوت اینه که

قبل از هر وصل شدنی

بفهمی که داری تو یه چرخه ای زندگی می کنی که ثانیه به ثانیه داره از وجودت کنده میشه

بخوای

یا

نخوای

یه روز تموم میشی

یعنی در مثبت بینانه ترین حالت برای قطع شدن وصلت تا وجود وجودت فرصت داری

قبل از هر وصل شدنی به قطع شدن هم فکر کن

می فهمی که

تو این دنیای تخماتیک پر از زخم یه چسب زخم کمتر هم غنیمت

عادت کن

به ریسمان های کلفت وصل بشی

اگه به ریسمان نازک وصل شدی

خودت پارش کن

اول و اخرش افتادنی هستی

بذار از خودت بیافتی تا از دیگری

اخه میدونی

عادت کردم و میکنم تو این زندگی تخمی که همه چی پایان داره

کمتر دچار وصلیات بشم

تا کمتر با قطعیات مواجه بشم

تو این نوع زندگی احوت اینه

. . .


نوشته شده توسط من| | + | ©

آویزان

جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:53
حس عجیبیه

حس مگس سبزی که لا به لای تار های چسبنده جان میکند

و هر لحظه بوی مرگ را می مکد

معلق بین بودن و نبودن میان دهان همیشه باز مرگ

آویزان

آویزان از ریسمان هایی که محکم تر از تلاش هایش است

تلاش آخر برای رهایی

ان چنان تلاشی که تمام ریسمان های چسبنده را به لرزه می اندازد

 افسوس نمیداند

با آن تلاش

خدای مرگش را فرا می خواند

و  آخر...

آویزانم

میان بودن و نبودن در این دنیای سراسر مجهول

لا به لای تهوعات توهماتم

جان میکنم در این تار و پود پوسیده و چسبنده دنیا

من

ترجیح میدهم

به طناب آویزان باشم

تا ریسمانی نازک و پوسیده


نوشته شده توسط من| | + | ©

. . .

سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:44

بیچاره ذهنم

مسموم است

مجبور است

مجبور به بلعیدن دروغ های سیاه نا هضم است

بیچاره

در خفا استمناء میکند

تا سرازیر شود

تا خالی شود

 ذهنم

محدود است

ممنوع است

بعضی وقتا فکر میکنم که چرا ذهن رو از شک می ترسونن

 

دیدگاه من از تفکر و شک مثل یه تونل تنگ و تاریک که بلاخره تهش به روزنه ی نور،به یه رهایی عمیق میرسه.

تعریف رهایی برای هر بشر فرق میکنه

ولی این رو مطمئنم که بعد از تونل شک به رهایی میشه رسید

آزادی فکر و روح بزرگترین چیزیه که یک انسان میتونه بهش برسه

و فکر  یکی از بلندترین پله هایی که انسان از اون میتونه اوج بگیره

بسته نبودن فکر یعنی حرکت به سمت بالا

وقتی یک انسان بتونه سقف های بالا سرش رو برداره

مطمئنا بعدش میتونه به پرواز هم فکر کنه

انسان تشکیل شده از دو بعد

بعد محدود و بعد نا محدود

جسم بعد محدود ما رو تشکیل میده

وذهن و روح بعد نا محدود ما رو

وقتی کسی بخواد بر انسانی تسلط داشته باشه باید جلوی بعد نا محدود رو بگیره

اونوقت که بعد محدود یعنی جسم انسان هم تسخیر میشه و انسان محکوم میشه به تک بعدی بودن

گاهی انسان حکم مگسی رو داره که توی یه محفظه گیر افتاده و داره خودش رو به اینور و اونور میزنه که بتونه به رهایی برسه

گاهی وقتا ما همون مگسیم

تا میایم تکون بخوریم،تا میایم کمی افکارمون رو به سمت شکیاتمون پرتاب کنیم،تا میایم بلند شیم،سرمون محکم میخوره به سقفی که بالاسرمون

سقفی که خودمون باعث شدیم که ساخته بشه

و هی بلند میشیم وهی سرمون میخوره به سقف وهی وهی وهی

گاهی وقتا این سقف چنان محکم که از پا در میای و قبول میکنی که تا آخر عمرت تو این محفظه بمونی

ولی گاهی وقتا اینقدر اینور و اونور میری که بلاخره به روزنه ی نور میرسی و آزاد

تجربه ثابت کرده اگه جلوی فکر  و اندیشه رو ببندی تسلط پیدا میکنی به جسم و جان

با این تجارب و شواهد میشه فهمید که چرا ذهن رو از شک میترسونن

چرا نمیذارن توی تونل شک بری

چرا نمیذارن فکرت رها باشه و هرجا که دوست داره بره

چرا باید همیشه از اونور سقف بترسی

 وهزارتا چرای دیگه

و لابه لای این همه چرا

بیچاره ذهنی که پر پرواز داره ولی مجبور سرش همیشه به سمت پایین باشه

بیچاره ذهنی که ممنوع شده

بیچاره ذهنی که حبس شده

بیچاره ذهنی که مجبور برای رهایی تو تنهایی استمنا کنه

بیچاره


نوشته شده توسط من| | + | ©

باتلاق

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:11
به تماشا نشسته ایم ما

که کسی

از توهمات پنهان پیدا شود

و از باتلاق انسانیت

 که گرفتاریم

رهایمان کند

و همچنان

فرو میرویم

فرو میرویم

فرو میرویم

فرو ...

افسوس ...

 

گاهی اوقات بشر فکر میکنه زنده است چون سینه اش بالا و پایین میره

زنده است چون دم و دارد و بازدم

خیلی ها فکر میکنند زنده هستند ولی اونها مرده ای بیش نیستند مرده ای که چشم هایش را بسته و فقط حرکت میکنه

 مسیری رو طی میکنه که جلوی پاش گذاشتند

پاش رو از خطی که براش کشیدن اونورتر نمیذاره

داخل خط قرمز میچرخه و فکرش محدود به خط های قرمز دورش شده

مثل یک ادمک کوکی  که حرکات انسانوار را حیوان گونه تقلید میکند تا فقط اسم انسان رو یدک بکشه

بدترین نوع مرگ    مرگ ذهن و عقل     مرگ اندیشه

وقتی نتونی فکر کنی نمیشه بهت گفت زنده

وقتی فکرت هم مثل جسمت محدود و نمیتونه از خط قرمز عبور کنه با مرده هیچ فرقی نداری

وقتی مثل یک حیوان سرکش دور خودت حصار بکشی  و بعد یه مدت عادت کنی به حصار و بترسی از دنیای بیرون حصار فقط یک مرده ی متحرکی

وقتی بشینی یه گوشه و منتظر باشی دیگری تورو به سر انجام برسونه

وقتی دنیا رو بفروشی  به مشتی خرافات پوسیده و بشینی تا از لا به لای این خرافات دستی دستت رو بگیره و بکشتت بالا

وقتی میدونی تو گنداب داری خفه میشی ولی امیدت رو بستی به پوچستان نمیشه بهت گفت انسان زنده

تا وقتی پات تو این باتللاق گیره ولی دستات به سمت پوچستان  درازه باید بمونی و خفه بشی و بپوسی

یه نگاهی به زیر پات بنداز

پر شده از ادم هایی مثل تو که دستشون به سمت دیگری دراز بود و الان زیر پات پوسیدن و تو داری کاری رو تکرار میکنی که اونها تکرار کردند

گاهی اوقات برای رسیدن به هدف  باید بت های زندگی رو شکست بتهایی که دست های گذشتگان برای ما ساختند

گاهی اوقات باید باید شک کرد

گاهی اوقات باید زنده بودن رو دوباره زنده کرد

نشانه ی حیات فقط دم و بازدم نیست  بهترین علامت و نشانه ی حیات اندیشیدن و به روز شدن تفکراتمان است

پایان


نوشته شده توسط من| | + | ©

عقرب

جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:28
در خواب دیدم

کویری

 قحطی زده

عقربی تنها

در میان گوله ای

از اتش

 همان

 نیش عمودش را

بر سرش

محکم میزد و

این چنین

 فریاد سر میداد :

مرگ را

باید

خودت با

دستانت بگیری

تا

از

تحمیلش نمیری

 

 

چند ورز پیش داشتم با یکی از دوستانم راجب مرگ حرف میزدم نه فقط مرگ ، مرگ و زندگی

ببین

تو تفکرات و اعتقادات من و یا شاید ما

چیزی به نام زندگی بعد مرگ وجود نداره. خندم میگیره وقتی میخوام به این فکر کنم که یه روزی تن و بدن پوسیده ام بعد هزاران سال که فقط مال من نیست بلکه هزاران ادم دیگه هم ازش استفاده کردن و دیگه هویت من فقط وصلش نیست تیکه تیکه از همه جای این کره خاکی می چسبه  به هم و ((من)) حاضر رو بوچود میاره در حالی که با این تیکه تیکه بدن من هزاران ((من)) دیگه اومدن و رفتن و قبل از من هم هزاران ((من)) دیگه اومده بودن و رفته بودن این خنده داره که به بازگشتن فکر کنیم

وقتی رفتی دیگه رفتی

از این بگذریم

ببین

من همیشه به این معتقد بودم که ما داریم بازی میکنیم یه بازی کاملا پیچیده یه بازی ای که بازیگرش ماییم با یه سری اختیارات که به ما داده شده و باید طبق قوانین بازی و اختیاراتمون این بازی رو ادامه بدیم تا برسیم تهش تا گیم اور بشیم

این بازی هیچوقت پایانش برنده نداره

برنده کسی که در طول بازی ببره

در آخر همه بازنده ی این بازی هستیم

شاید بگی چه بازی پوچی

 این بازی قوانین خاص خودش رو داره قانون رو نمیشه تغییر داد

همینطور که تو ناخواسته وسط این بازی کشیده شدی مثل یه اتوبان یه طرفه راهی واسه برگشت نداره

میدونی

 تو این بازی تو باید لذت ببری از زندگیت از بازیت وگرنه باختی وگرنه بازنده ای

بریم سر اصل مطلب

این بازی با این همه پیچیدگیش یه اختیار خیلی بزرگ بهت داده

مثل هزارتا اختیاری که ازت گرفته

تونمیتونی با طبیعت و قوانینش مبارزه کنی

تو جزوی از اون هستی

طبیعت یک اختیار بزرگ بهت داده

دکمه ی پایان

وقتی نمیتونی ادامه بدی

وقتی از بازی خسته شدی

وقتی دوست داری جر بزنی ولی نمیشه

اجازه داری از این دکمه استفاده کنی

دقیقا مثل  بازی های دنیایی خودمون میمونه تا وقتی با بازی حال میکنیم میریم جلو ولی وقتی خسته میشیم از بازی انگشتمون رو فشار میدیم روی اون دکمه ی قرمز و پایان

این تنها حفره این بازیه که میتونی ازش خلاص بشی وگرنه باید تا اخرش بری بری و بری تا تموم شی

این قانون طبیعت

این دکمه  تو وجود همه موجودات کار گذاشته شده

هیچوقت این صحنه رو فراموش نمیکنم

عقرب تنها میان گوله اتش گیر افتاده بود

تمام تلاشش رو کرد ولی هیچ راهی نداشت

جز فشار دادن دکمه ی پایان

در هر حال باید میمرد

ولی در برابر مرگ تسلیم نشد

ما هم هیچگاه تسلیم نمی شویم

پایان


نوشته شده توسط من| | + | ©

ت ر س

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:4
من نمیدانم

چرا باید بترسم

از زمانی

که هیچوقت نمی اید؟؟

یا بریزم اشک از

ترس چیزی که

نمیبینم؟؟

یا بترسم ازهمان روزی که

 شاید من را بسوزانند؟؟

ترس من در کودکی

از شب و

 تاریکی شب

 بود

ولی اکنون

از چه چیز

باید خود را

بترسانم؟؟

نمیدانم

نمیدانم

 

 

عادت کردیم بترسیم

همیشه دوست داریم یه چیز رو بزرگش کنیم و از بزرگیش بترسیم

 ما بت سازان قهاری هستیم

یه بت پرست مدرن

بعد توجیح می کنیم:

 جاهلان بت می پرستیدن ولی ما نه.

فرقش چیه؟

می خوام تو این بازار گرم اعترافات اعتراف کنم :

بت پرست ها واقع بین تر هستند اونها چیزی رو که میدیدند رو می پرستیدند ولی ما ؟

از نیستی فرمان میگیریم

به خاطر نیستی می جنگیم

به خاطر نیستی می میریم

به خاطر نیستی می کشیم

به خاطر نیستی خرد می شویم

به خاطر نیستی خار می شویم

و فکر میکنیم

به خاطر نیستی هستیم

ای نیستی؟اگه هستی یه هستی از خودت نشون بده؟

هستیت داره به نیستی میل میکنه

بعضی وقتا به این فکر میکنم اگه هیچ علامت سوالی وجود نداشت بازهم به یه قدرت بزرگ ماورالطبیعه اعتقاد داشتیم؟

اگه هیچ چیز تاریک نبود؟

اگه همه چیز روشن بود؟

اگه

اگه

اگه

 و اگه هایی که داره دونه به دونه به ثبات و یقین تبدیل میشه و دونه به دونه کم میشه و دونه به دونه از قدرت بزرگ ماوراالطبیعه کم میکنه

واسه یه لحظه هم که شده اون عینک تعصب رو کنار بذاریم و بدون عینک ببینیم

یه نگاهی به تاریخ بندازیم و ببینیم که کجا و کی انسان ذهنش میره سمت یه قدرت بی پایان؟

زمانی که نمی فهمید

زمانی که میترسید

زمانی که نمیدانست

زمانی که هیچ جوابی برای علامت سوالش نداشت

فکر کن و ببین روزی و روزگاری رو که شیطان بیچاره مسئول بیماران صرعی بود

فکر کن وببین روزی و روزگاری رو که خشم گاوی که زمین رو حمل میکرد باعث زلزله میشد

فکر کن و ببین روزی و روزگاری رو که برای جلوگیری از خشم خدایان دختر های زیبا رابرایش قربانی می کردند

فکر  کن و ببین

انسان عقل و درک محدودی داره هیچ کس منکر این نیست

ولی در یک بازه ی مشخص

هر انسانی میتواند بفهمد تا سقف درک زمان و هیچ چیز نیست که بیشتر از آن بفهمد

هزاران سال یا بهتر بگم میلیون ها سال با این عینک  و از این روزنه به دنیا نگاه کردیم

یک بار هم که شده بیایید بی عینک و از یک روزنه ی جدید به دنیا نگاه کنیم

انسان محکوم به فهمیدن است

وگرنه

انسان همان حیوان است

نوشته شده توسط من| | + | ©

وابستگی

جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:37
امشب

پاکت سیگار رو باز که کردم دیدم هیچی توش نیست

جز چند تا دونه توتون که ته پاکت تکون میخوردن

تف به این زندگی بی سیگار

تو این حال تخمی داشتم فکر میکردم من به سیگار عادت کردم؟؟

من نمی تونم شب رو با همه رمز و رازاش بی سیگار به صبح برسونم

مگه میشه زیر نور مهتاب از پنجره به درخت سبز سبز حیاط نگاه نکنم ودود سیگارم رو فوت نکنم تو صورت خاکستری ماه و خاکستر  سیگارم رو نریزم پای درخت سبز سبز حیاط ؟؟

ایا این یعنی وایستگی؟این یعنی عادت؟

 

شاید هم سیگار به من وابسته شده و من رو داره دنبال خودش  میکشونه؟؟

شاید

من این رو درک میکنم که انسان وابسته است

وابسته به چیزهایی که اون چیزها هم به انسان وابسته هستند

مثل یه حلقه یه دایره

زندگی مجموعه ای پیچیده از این وابستگی هاست

من به اکسیژن وابسته ام و اکسیژن به من

من به سیگار وابسته ام و سیگار به من

من میدونم سیگار تا طعم لب های خشک من رو نچشه نمیتونه به فیلتر برسه و آروم نمیشه همونطور که من تا تلخی سیگار رو تو دهنم حس نکنم آروم نمیشم

من میدونم اون درخت سبز سبز  حیاط به نگاهای من زیر نور مهتاب و به خاکستر های سیگار من  که زیر نور ماه میریزم به پاش وابسته است

می فهمم ماه عادت کرده به دود سیگار من

همون طور که دود سیگار من عادت کرده  به رفتن سمت ماه

همونطور که من عادت کردم زیر نور مهتاب از پنجره به درخت سبز سبز حیاط نگاه کنم و دود سیگارم رو فوت کنم تو صورت خاکستری ماه و خاکستر سیگارم رو بریزم پای درخت سبز سبز حیاط

اینها همه نقطه ای کوچک از نخ های وابستگی ما و دنیای اطرافمون هستند

انسان زنده است تا این نخ ها به دو طرف چسبیده اند

انسان ، وابسته است

همونطور که

 وابسته ، انسان است

میخوام بگم هیچ فرقی بین دو طرف این نخ ها نیست

 

نفهمیدم کی رسیدم به دکون سر کوچه و سیگار خریدم؟

 

سیگار

 

کبریت

 

من

 

دود سیگارم

 

ماه

 

درخت سبز سبز حیاط

منتظر آغاز امشب حلقه هستیم

 

پایان


نوشته شده توسط من| | + | ©

مستمستم

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 15:11
پیک آخر

مستمستم باز

سیگار اغشته به الکل

فندک

بنگ بنگ

تیر خلاص

همراه با دود سیگار

رو به بالا

پرواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز

مستمستم باز


نوشته شده توسط من| | + | ©

دود

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:46
تنها همدم من دود سیگارم که کام به کام  اوج میگیرد

 و

 من را به زمینی بودنم تمسخر میکند  به قه قهه    هه هه

پاهایم لبریز از درد

سگ دو زنان سگ دو میزنم تا؟

بشویم دست در جوی مرگ؟

سینه ام لبریز از دود و آه

چه سوزش آور است

فوران دود از سینه ی تلخم

دست هایم زخمی

در جدال من و آن دیو سیاه

هر چروکش فریاد

هر چروکش بیداد

هر چروکش مرگ همه ثانیه ها

چشم هایم خسته

خسته از همراهی

خسته از بینایی

خسته از  دید زدن های نهانی

چشم هایم خسته

چشم هایم  هههههه ای کاش بسته

لبانم خشک و سرد،خاموش

هم دم سیگار و الکل با بوی تند مرگ آلود

لبانم سخت بسته است

لبانم سخت خسته است

همدم من سیگار

دم خور من الکل

می خواهم مست باشم

مست مست

تلو تلو خوران

در به در دنبال امواج دود سیگار

تا به اوج

تا به فلک

تا  به مرگ

...تا

فیلتر سیگارم

زیر پایم مرد

دودش اما

 می رود سوی فلک


نوشته شده توسط من| | + | ©

تاج گذاری

شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:58
دیوانه شو

تن خاکی خود بر اب زن

نقشی دیگر

به این گل ها بزن

نقش خود را

نقش هر چیز

نقش هر کس

نام اورا خط بزن

نام خود جایش بزن

از این باتلاق تقلید

پر بزن

تاج خدایی

برسر بزن

تا از این پس

تو خدا باشی

و او

بنده ی حلقه به دست

نور عقلت شعله ور

اتش نفرت

به ان افکار پوسیده بزن

قصه های افرینش

زندگی بعد از گزینش

دوزخ و اتش

بهشت و حوریش

جملگی را خط  بزن

رنگ ذهن خود

بر این افسانه زن

خود را بساز

دیوانه شو

دیوانه شو

دیوانه شو

 

 

ساعت تقریبا12:30 شب بود.هوا خیلی سردتر شده بود با دستای اغشته به خون همچنان خاک رو میریختم دور گودالی که کنده بودم.با هر دم و بازدم ابر سفید غلیظی جلوی چشمم ظاهر می شد و سریع از بین میرفت.

زیر ناخن هام گل و خون  به هم چسبیده بود و سیاه بود. یه دستی به پیشمونیم کشیدم و یه نگاه به گودال انداختم اندازش تقریبا مناسب بود..

بغچه ی سفیدی که هنوز از خون خیس بود رو با احترام تا کردم و گذاشتم تو گودال.

و دفنش کردم

حس عجیبی داشتم نمیترسیدم دیگه چیزی نبود که بخوام ازش بترسم احساس میکردم  یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده .

یه بار که از بچگیم رو دوشم انداخته بودن. راحت بودم خیلی راحت.

دیگه هیچ سایه ای پشتم حس نمیکردم

روی گودال رو با سنگ  صاف کردم و با پا کوبیدمش..

سیگار رو از جیبم در اورم و فیلتر قرمزش رو بین لبام گذاشتم

کبریت رو روشن کردم و گرفتم به سر سیگار.

تو این حال سیگار بهترین خداست برای پرستش .

چندتا لکه خون لخته روی کفش هام دیده میشد.

یه کام از سیگار گرفتم و رو به گودال لبخند زدم و فانوس رو از کنار گودال برداشتم و از همون راه که اومدم برگشتم.

اره من پیروز این جنگ بودم یه جنگ کاملا تن به تن

خودم رو به صرف شراب و سیگار  مهمان کردم .

اون شب  تاج گذاری من بود.


نوشته شده توسط من| | + | ©